قلمی سبز به من هدیه بده . خاکستری رنگی که دیگر مدتهاست قلم من فکر من دنیایی من به ان انس گرفته دیگر سبز بهاری را از یاد برده ام ابی را نمی فهم رنگ محبت را نمیبینم . دیگر قلم من جز دوریها بی وفایی ها تلخیها و بی محبتیهای عشق هیچ چیز نمیبیند نمینویسد . دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد . بعد از رفتن او روزگار من روزهای خاکستری است . او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد دیگر خسته ام از این دوریها دو رویها در انتظارم مهربان پس تو بیا و با عشقت قلمی سبز به من هدیه بده تا دوباره باور کنم طلوع مجدد عشق را رنگ مهربان سبز را تو این بار برای همیشه به من هدیه کن اری تو .
+????? ??? ?? جمعه بیستم اردیبهشت 1387????20:52???? محمد و يه عشق فراموش نشدني |
|
About
تا اينه رفتم كه بگيرم خبر از خود ديدم كه در ان اينه هم جز تو كسي نيست من درپي خويشم به تو بر ميخورم اما در تو گم شده ام به من دسترسي نيست